تبليغاتX
صبح سپید
زندگی بالا و پایین داره ... سخت و آسون داره ... شادی و خنده داره ... اینا رو همه می دونن ...

اما مثه که خوشیش به ما نیومده :(

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 20:28  توسط سپیدار  | 

کی حوصله مهمونی رفتنو داره تو این عیدیه  !
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 22:19  توسط سپیدار  | 

خب چرا کنکور می گیرید ؟؟؟ مستقیما بگید :"نمی خوایم راهتون بدیم یا لیسانس بسه تون دیگه یا سرتونو بذارین بمیرین یا یا...."
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 18:42  توسط سپیدار  | 

دورها آوایی است که تو را می خواند.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 23:10  توسط سپیدار  | 

حالم بهم می خوره از آدمایی که تا کمر خم می شن تو زندگی دیگرون ...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 21:17  توسط سپیدار  | 

بدون برف نه چکمه معنی داره و نه دستکش ...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 9:48  توسط سپیدار  | 

اون ته ته های دلم خالیه !!!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 23:26  توسط سپیدار  | 

عجب !!!
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 22:2  توسط سپیدار  | 

آقاجون از اون پیرمردایی بود که بیشتر وقتا دختراش و پسراش از دست کاراش و رفتاراش، به خصوص غرغراش به ستوه می اومدن.

چونکه از دست و پا افتاده بود ازدیگران توقع داشت کاراشو انجام بدن و مراقبش باشن با اینهمه کلی هم پشت سر بقیه حرف می زد، این وسطم پسر و داماد و دختر و نوه ... زیاد فرقی نمی کرد. خدا بیامرز همیشه از تنهایی و بی همزبونی گله مند بود اما طاقت حضور مهمون رو هم نداشت ...

 من اما برعکس دیگران از دست کاراش فقط خنده ام می گرفت !!! هیچ وقت اون بعد از ظهر گرم تابستون از خاطرم نمی ره که با چند تا بیسکوییت و کلوچه رفتم خونشون. انتظار داشتم با دیدن کلوچه ها خوشحال شه اما با بی تفاوتی خاصی گفت :" کاش به جای اینا یه پاکت پرتقال می گرفتی" !! و من بهت زده فکر می کردم از کجا می شه وسط تابستون پرتقال پیدا کرد؟!

پ.ن: گهگاهی دلم هواش رو می کنه!

             

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 10:9  توسط سپیدار  | 

یه دهاتی هیچ وقت عوض نمیشه حتی اگه 100 سال تو شهر زندگی کرده باشه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 21:6  توسط سپیدار  |