تبليغاتX
صبح سپید
بی رحم ترین عنصر هستی زمان است !!!
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:58 توسط  سپیدار  | 

کاش می شد آدما چن تا مغز مستقل داشتن ...اونوقت از هر کدومشون که خسته می شدن درش می آوردن و اون یکی رو راه می نداختن !!!

 

پ.ن:خب به من چه که وقتی در حال انجام یه کاری هستم شونصدتا فکر جورواجور می یاد سراغم !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 16:9 توسط  سپیدار  | 

            

 من ملک بودم و فردوس برین جا بود

 

                                      { 22سال پیش در چنین روزی}

 

                                                    آدم آورد در این دیر خراب آبادم

 

آآآ ... گوشی رو که روشن می کنم 5،6 تا پیام شاد تبریک روز تولدمو توش می بینم و یادم میفته که امروز نقطه ی آفرینش زندگی منه !!!

برای اکثر آدما،روز تولد یه روز خاصه که مهم بودنش هیچ وقت لا به لای روزهای دیگه ی زندگیشون کمرنگ یا گم نمیشه اما در مورد من خیلی اینطوری نیست !!! به نظر من،آدما در طول زندگیاشون هزاران بار به دنیا میان ،هزاران بار زندگی میکنن و هزاران بارهم می میرن و این چرخه هزاران هزار بار دیگه هم تکرار میشه ... با این وصف،روز تولد معنای پررنگ خودشو از دست می ده (!)چون هیچ کسی واقعا نمی دونه کی و چند بار به دنیا اومده،و چن بار دیگه قرار بمیره و زنده شه و دوباره زندگیشو از سر بگیره و به نظرم این کادو خریدنا و تبریک گفتنا بیشتر جنبه ی فانتزی و نمادین و پیروی از مدرنیته داره تا فرصتی برای ابراز احساسات بی غل و غش !!!

تا شب،چن تا پیام تبریک دیگه با وقت و بی وقت سر کلاس،تو سالن غذاخوری و اینور اونور به دستم می رسه و دو سه تا از دوستام که با محبت ترن تلفنی زنگ می زنن و تولدم رو تبریک می گن !!!

با این تبریک های پی در پی،باورم میشه که امروز یکی از اون روزایی که من به دنیا اومدم و باید مهم قلمدادش کنم !!!

 

نتیجه اخلاقی :

1)      افزایش جمعیت زمین ما،به دلیل تولد پی در پی و روزانه ی آدم های قبلا متولد شده است .

2)   همه فقط بلدن حرف بزنن یعنی وانمود می کنن که از تولدت خوشحالن اما پای کادو دادن که می رسه،حتما به صداقت اطرافیانت شک خواهی کرد !!!

 

پس زمینه :

فلسفه ی بی تفاوتی نسبت به روز تولد،بینش کثیر التولدی بودن انسان و کمرنگ جلوه دادن اهمیت روز تولد و القا این طرز تفکر به دیگران (علی الخصوص در هنگام قریب بودن روز تولدشان) شیوه ی تضمین شده ای برای فرار از خرید کادو می باشد .(دقت کنید که از این شیوه در مورد خودتان استفاده نشود !)

پ.ن:

تاریخ همیشه تحریف شده است!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 6:0 توسط  سپیدار  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:24 توسط  سپیدار  | 

دنیا به این بزرگی

 کوره نصیب ما شد

باغ به این بزرگی

غوره نصیب ما شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:56 توسط  سپیدار  | 

زندگی کردنم حوصله می خواد!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:8 توسط  سپیدار  | 

بهانه:سینما استقلال بر خلاف آفریقا که جمعیت در جلوی در ورودی اون موج میزنه،به شدت خلوته و به زحمت یک چهارم سالن پر شده است!فیلم به همین سادگی،فیلم تحسین شده ی سال،این گونه که مشخصه،به مذاق خیلی ها خوش نیومده!

فیلم روایت مستندگونه از یک روز زندگی زنی است که سعی داره مادر و همسر خوبی باشه ولی دچار روزمرگی و یکنواختی شده و...

منهای اندک سکانس هایی از فیلم که ریتم خسته کننده ای داشت،این فیلم به شدت منو تحت تاثیر قرار داد و بهانه ای شد که یک روز ساده از زندگی خودم رو مکتوب کنم!!!!

 اولین جلسه اولین روز   

صدای زنگ گوشیم که روی ساعت 6 صبح تنظیم شده بود،منو از عالم مجردات به دنیای مادی کشوند و یادم آورد که باید خودمو واسه یه روز پر مشغله یا آروم دیگه آماده کنم!

با تنبلی و رخوت گوشی رو خاموش می کنم اما هرکاری می کنم نمی تونم از رختخواب گرم و نرمم جدا شم.گوشامو تیز می کنم تا صدای پای هر روزه ی مامان و بشنوم که بلند می شه تا زیر کتری رو روشن کنه و صبحونه رو آماده کنه و منو و مهتاب و بابا رو راهی کنه.(بعضی وقتا فکر می کنم مامان زیادی ما رو لوس کرده!)

ساعت 6:15 رو نشون می ده که به زور بلند می شم و می رم دست و صورتم رو با آب سرد و خنک می شورم.خواب از سرم می پره و یه عالم  نشاط می ریزه تو جونم.همیشه فکر می کنم قطعا یکی از بزرگترین نعمت های خدا همین آب سرده که اگه ازمون گرفته شه دست کم من یکی همیشه خواب آلو می مونم!

اصلا اشتهایی واسه خوردن صبحونه ندارم اما طبق عادت می شینم و سه چهار لقمه ای می خورم.

با سر صبرو آروم آروم آماده می شم.عقربه کوچیکه رو هفت و عقربه بزرگه رو سه که از خونه می زنم بیرون.هوای بهار مست و سرخوشم کرده.دلم می خواد بزنم زیر آواز اما خب زشته زشته.تو دلم زمزمه می کنم:ما دلشدگان خسرو شیرین پناهیم  ما کشته آن مه رخ  خورشید....

می رسم سر خیابون و منتظر تاکسی می شم.یه پیکان آبی آسمانی،با یه خط سبز روش بوق می زنه.ظاهرش رو که می بینم بی اختیار یاد ماشین مش مندلی میفتم!اما همین که یه خط کج وکوله وسط کاپوتش هست،کافیه تا همه ی تردیدام واسه سوار شدن از بین بره.دستگیره ی در جلو رو می گیرم و شاسی رو فشار می دم اما در باز نمیشه و راننده با اشاره دست صندلی عقب و نشونم می ده و می گه در جلو خرابه!در عقب رو باز می کنم و سوار می شم.رویه ی پشتی صندلی عقب پاره اس و فنراش بیرون زده!دیگه یقین پیدا می کنم این درایور محترم،برادر نسبی همون مش مندلی مشهور هستن!

کمی جلوتر،دختر ریز نقشی که از ظاهرش مشخصه دانشجوه سوار میشه.تو حال و هوای خودمم که یهو صدای بامبی می یاد و راننده ماشینو به سمت راست خیابون هدایت می کنه و می ایسته.من و دخترک هاج و واج به همدیگه نگاهی می اندازیم و دخترک از راننده،دلیل ایستادنش رو می پرسه و راننده با سگرمه های تو هم و صدایی بم میگه: ببخشید خانوما لاستیک ترکید!!!من بی توجه به مصیبت وارده،می زنم زیر خنده.یاد فیلمای سینمایی دهه ی 40و50 و ماشینای درب و داغون اون زمان میفتم و خنده ام شدید تر میشه!دختر زیر لبی فحشی نثار راننده و ماشین قراضش می کنه و چپ چپی هم به من نگاه می کنه و پیاده میشه.منم پیاده می شم و با هم سوار یه ماشین دیگه میشیم.

 میشینم تو ماشین اما دل تو دلم نیست و همون احساس رخت شویی آشنا می یاد سراغم!امروز اولین جلسه تشکیل کلاسام بعد از تعطیلات عیده و من با یه احساس دو گانه شادی و دلهره در گیرم.از یه طرف دلم برای همه چیز و همه کس پر می کشه و از یه طرفم نگران درسا و ساعت های طولانی و خسته کننده ی سر کلاس نشستن و گرفتن نمره و پاس کردن درسا هستم.

با همه ی آرامشی که در آماده شدن و اومدن به خرج دادم،یکی از اولین نفرایی هستم که وارد کلاس میشم.کیفمو میذارم ردیف دوم و از در کلاس میام بیرون و می پیچم سمت تابلو اعلانات که بر می خورم به زهره.می بینتم و جیغ کوتاهی از سر خوشحالی می کشه و می پریم تو بغل همدیگه و بساط ماچ و بوسه راه میفته.سر و کله ی بچه های دیگه هم پیدا میشه و قضیه تکرار میشه...

یکی دوتا از پسرای(به قول استادم)اراذل و اوباش کلاس هم پیداشون میشه.دیدن اونا تو لباسای نو و در حالی که شیک کردن،به شدت مایه ی تفریح و خنده اس!

استاد پیداش میشه و ما مجبور میشیم بقیه دید و بازدید معوقه رو به بعد ساعت کلاس موکول کنیم.استاد بعد از یه تبریک خشک و خالی شروع به درس دادن می کنه و به صورت تمام وقت یعنی 2:30 با یه ضربآهنگ خسته کننده درس میده.منم که اصلان حوصله اش رو ندارم فقط نظاره گرم و گوش نمی کنم.

کلاس که تموم میشه یه نفس راحت می کشم به سرعت وسایلمو جمع می کنم و منتظر بقیه بچه ها میشم که با هم بریم بیرون.

کلاس دومم نیم ساعت دیگه شروع میشه و من که فکر می کنم فرصت خوبی واسه ی هواخوری پیدا کردم،مجبور میشم همراه یکی دوتا از بچه ها برم کتابخونه ی دانشگاه و اون نیم ساعت طلایی رو که واسم حکم رستاخیز رو داره،تو کتابخونه بگذرونم!

برخلاف کلاس اول،سر کلاس دوم نشستن رو دوست دارم.استاد،انسان با شعوریه و تازه به دانشگاه ما اومده و توی یک و نیم ساعت کلاس(که البته زمان درج شده در پرینت 2:20است) یه آنتراک 10 دقیقه ای می ده و معمولا هم 5 دقیقه زمان برای حضور و غیاب استاد تلف میشه و این یعنی اینکه تایم مفید کلاس از یک ساعت و 15 دقیقه تجاوز نمی کنه!!!تنها اشکال موجود اینه که استاد معتقده چون تو عصر سرعت و تکنولوژی زندگی میکنه و وقت طلاست و نباید زمان رو از دست داد،با سرعت نور درس میده و خب طبیعیه که سر این کلاسم چه درس و گوش بدی چه ندی،زیاد توفیری نداره!

کلاس سومم بعد از ساعت نماز وناهار تشکیل میشه و کلاسیه که من برخلاف همه ی بچه ها که از دروس عمومی فراری اند،ازش کمال لذت رو می برم که البته به چند دلیل:اول اینکه من از عنفوان طفولیت عاشق تاریخ و تاحدی فلسفه بوده ام و درس انقلاب که انقلاب کشورهای مختلف منجمله ایران رو بررسی میکنه و نظریات اندیشمندان مختلف مثل میشل فوکو،ماروین زونیس و...بیان میداره،هم جنبه تاریخی و هم جنبه فلسفی رو تواما داراست و هم اینکه استاد که حاج آقای قد کوتاه و نسبتا زشتی است،برخلاف ظاهرش بیان شیوا و صدایی رسا داره و به شدت منطقی و لیبرالیست بوده و اجازه ی هر گونه بحث مجاز و غیر مجاز و با ربط و بی ربط رو،سر کلاس میده و این یعنی دموکراسی کامل!بعلاوه چون انقلاب یه درس عمومیه و از همه ی گروه ها و رشته ها نمونه ای را داراست،از قیافه های تکراری و بعضعا خسته کننده خبری نیست و این به خودی خود نعمتی بس بزرگه که نصیبم گشته!!!

استاد بعد از سلام و احوالپرسی گرمی درس رو شروع میکنه و با طمانینه جلو میره که یکی از پسرها یه سوال نسبتا بی ربط می پرسه و کلاس وارد فاز مناظره و مباحثه میشه.پسرها به سرعت سو استفاده میکنند و بحث رو تبدیل به یه جنجال میکنند.یکی دوتا از دخترها هم خودشون رو داخل بحث میکنند تا کلاس به معنای واقعی کن فیکن شود!استاد سعی میکنه با آرامش و یکی یکی به سوالات جواب بده ولی انقلاب به معنای واقعی تو کلاس شروع شده و هر کسی واسه ی خودش یه تز و نظریه ای میده.در همین حین یکی از اشرار کلاس که به فاصله ی یک صندلی از من نشسته پا میشه و تکبیر میگه و کلاس از خنده منفجر میشه!

استاد به هر سختی کلاس رو آروم میکنه و بحث رو در عرض 7،8 دقیقه جمع و جور میکنه و ادامه ی درس رو دنبال میکنه...

به ساعت که نگاه می کنم 4:40 دقیقه هست و من تو راه برگشت به خونه هستم.کتاب دو زبانه ی جاودانه های جبران دستمه و من با هر جمله ای که می خونم در عالم خودم غرق میشم و نگاهم بی اختیار به دوردست ها میفته و به روزی که به همین سادگی به انتهای بودن خود نزدیک میشود...

 

پ.ن:چه ربطی داشت؟؟؟     

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:13 توسط  سپیدار  | 

اللهم انی اسئلک موجبات رحمتک و عزائم مغفرتک و النجات من النار و من کل بلیه و الفوز بالجنه و الرضوان فی دار السلام و جوارالنبیک محمد علیه و اله السلام اللهم ما بنا من نعمه فمنک لا اله الا انت استغفرک و اتوب الیک.

 

الهی در این سال جدید سینه ام را از حسد و نفرت پاک بگردان

الهی در این سال جدید عزمم را راسخ و همتم را استوار گردان

الهی در این سال جدید سخاوت و مرحمتت را بر من عطا بفرم

الهی خودت را از من مگیر

                                                                                                                               

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 15:10 توسط  سپیدار  | 

دیدمت!

همین دیشب ها بود انگار؛شاید هم نه!چه فرقی می کند؟مهم دیدار بود و بس...

دیدم که روی نیمکت پارک،تنها و غریبانه کز کرده ای؛دیدم که زل زده ای به دوردست های خاطره.

دیدم که چرخش ماه و خورشید بر چهره ات نقش بسته و موهایت رنگ  بی رنگی ها شده.

و دیدم که خنده ات را گم کرده بودی!!!

....

خواب نبودم،بیدار هم نبودم!برای من که ته دنیا را دیده ام خواب و بیدار فرقی نمی کند...

زمان در قاب پنجره به تماشا ایستاده بود و زمین نفس هم نمی کشید...

و در ضمیرم تنها یک اندیشه تاب می خورد:خواب هایم را برایت نامه بنویسم !!!

....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:47 توسط  سپیدار  | 

زل زدم به صفحه کلید ونمی دونم ازکجا شروع کنم! نمی تونم افکارمو جمع و جور کنم و تو یه قالب بریزم.به قولی،رشته کلام از دستم رفته! درست مثه سواری که اختیار اسب،از دستش رفته و حالا اسبه که اونو به این ور اونور می کشونه....

استاد می گه:دشوارترین مرحله ی کار ایجاد طرح و ایده ی اولیه س(!)به نظر منطقی میاد اما نه الان،فقط همون وقت...

دارم سعی می کنم خونسردیمو حفظ کنم و با استفاده از تمام شگردهایی که بلدم خودمو روی آب نگه دارم!

نچ...نمیشه! نباید بیخودی دست و پا بزنم..

.بعضیامی گن: تو سکوت یه دنیا حرف وجود داره.

پس بدنیست آدم بعضی موقع تلاشی برای روی آب موندن نکنه یعنی سکوت اختیار کنه !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 12:55 توسط  سپیدار  |