تبليغاتX
صبح سپید

وقتی انسان شهری راوداع می کند مقداری از یادگار،احساسات و کمی از هستی خودش را در آن جا می گذارد.

 

چقدر سخن صادق شیوا وبه جاست و بر دل می نشیند وبا روح عجین می شود.من که با تمام وجودم حسش کرده ام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 8:5 توسط  سپیدار  | 

 

شمردن بلد نیستم

دوست داشتن بلدم

و گاهی شده

یکی را دو بار دوست داشته باشم

دو نفر را یک جا

چه کا ر می شود کرد؟

دوست داشتن بلدم

شمردن بلد نیستم.

 

 سایه ی نقره ای

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 7:40 توسط  سپیدار  | 

 

هر آنچه که بخواهد اتفاق بیفتد

ازقبل اتفاق افتاده است

بستگی دارد خودتان چطور تعبیر کنید.

 

 ریچارد باخ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 18:7 توسط  سپیدار  | 

 بد نام گشت گرگ،ولی چون نظر کنی،انسان هزار مرتبه ازگرگ بدتر است.

  هدایت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 18:8 توسط  سپیدار  | 

   آدمها فقط از دور قشنگ اند ...

  

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 20:18 توسط  سپیدار  | 

خودم به چشم خودم بیگانه ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 13:0 توسط  سپیدار  | 

  چقدر تلخ و ترسناک است هنگامی که آدم هستی خودش را حس می کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:4 توسط  سپیدار  | 

 

اون موقع ها که تازه معنای شعر و ادبیات رو می فهمیدم یه دفتر واسه خودم درست کرده بودم که توش اشعار شاعران سرشناس یا گمنام رو می نوشتم؛ از اشعاری که توی کتابا یا مجلات می دیدم و بر دلم می نشست نت برداری می کردم. و حالا که روزها از اون موقع می گذره،وقتی به دفترم نگاه می کنم خیلی از اون اشعاربرام بی معنی شدن و خیلیاشون معنای پررنگ تری به خود می گیرند.یادم می یاد اون موقع ها این شعرو دوست داشتم،الانم کم و بیش از این شعر خوشم می آید؛ جای نام شاعرش در دفترم خالی بود واز این بابت خیلی تاسف می خورم.      

 

انسان در آفرینش آغازین، پرزورواستواروتوانا بود؛با پیکری درشت بسان گوی

دستان چهار،پاها چهار،بینی دو و دهان دو،شیرین ژیان و پیل دمان ترسناک از او

می کشت اژدهای آتشین به مشت،نه باکش از نهنگ و نه ازاهرمن هراس

نه بی تاب از گرمی خورشید استوا،سرمای هردو قطب در او بود بی اثر

بی غم،خدای بیشه و دریا و کوه و دشت.

روزی،انسان سرفراز،دلخسته شد ز شادی یکسان زندگی

در نامه ای خطاب به پروردگار،او را به جنگ خواند؛

یزدان پیام داد:« ای بندگان به جنگ خدا؟

   راستی چرا؟

   پرورده ام مگر نه شما را

   بیداردل، آگاه و هوشیار

   از هر فرشته ای برتر،از مهر بارور

   پرزور و استوار

   فرموده ایم گرد شود در تو بهترین،

   ای بنده!نیک باشو ره راست بر گزین!»

انسان خود بزرگ نگر خشمناک شد،فریاد زد:

 « خدا!گرت از من هراسی ست،

    یا دل به جنگ گر ندهی،

    فرماندهی گیتی یک سر به من بسپار! »

چندی گذشت،انسان،شیپورها نواخت پی رزم در جهان،

شوری دوباره زندگیش را فراگرفت؛

با جنبشی که هلهله اش شد بر آسمان

از پرتو هدایت و قهرش،

یزدان دونیمه ساخت بشر را،

دو نیمه شد،هر نیمه با دو دست وپا

یک دهان،دو چشم،افسرده،ناتوان،نادم ز ناسپاسی و سر گشته در جهان

هر نیمه گشت در پی نیم دیگر روان،هر جای سرکشان

ایدون اگر رسید به هم دو نیمه باز،انسان دوباره یافت نخستین توان خویش

جاوید در بهشت،دید جان خویش

تسخیر کرد قله احساس،شور و عشق

گل کاشت،باغ هستی از او پر ترانه گشت،

آویخت بر درخت سعادت نشان خویش!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 16:33 توسط  سپیدار  | 

یه وقتی اونقدر کوچیک بودم که سوات خوندن نداشتم وبزرگ ترین آرزوم این بود که بتونم کتاب «حسنی نگو یه دسته گل»روخودم تنها بخونم .وقتی اونقدر سواد داشتم که حروف رو از هم تشخیص بدم دلم می خواست کتاب« قصه های خوب برای بچه های خوب» مهدی آذر یزدی رو بخونم.وقتی اونقدر بزرگ بودم که بتونم همه کتاب های کودک و نوجوان رو بخونم دلم می خواست کتاب های انگلیسی زبان رو بخونم ...

و حالا اونقدر بزرگ شدم که می تونم کتاب حسنی نگو یه دسته گل، قصه های خوب برای بچه های خوب وکتاب های  قطور فارسی،انگلیسی و... رو بخونم؛ ولی بیش تر ازهمه دلم می خواد کتاب های کودکان رو بخونم،کتاب هایی که با اونا بزرگ شدم وپا گرفتم ؛

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 7:52 توسط  سپیدار  | 

 

                                                                                                                                                                      

شیوه سنتی(صرفا تئوری):اولین راه برای پخت یک کیک اسفنجی این است که خود به تهیه تک تک مواد لازم برای پخت کیک،از جمله آرد،تخم مرغ،شیر،شکر و...بپردازید.که این کار در عمل روشی وقت گیر،ناکارآمد، اعصاب خردکن ودر عین حال صرفا تئوری می باشد.(در هنگامی که من در زمینه آشپزی و کیک و شیرینی پزی طفلی بیش نبودم،تمام تلاشم را معطوف این روش نموده و تلاش می کردم برخلاف سنن وآموزش ها وتجربیات آشپزان ماهر،خود شخصا به این مهم اقدام کرده و موفقیتی حاصل کنم! اما بعد از شکست های بسیار وهدر دادن مواد غذایی نازنین وهمچنین مورد تمسخر قرار گرفتن از سوی اطرافیان(به ویژه همشیره محترمه) به ناکارآمد بودن این روش پی بردم.)در ضمن به کیک پزان عزیزی که (مانند خوده بنده) به شدت سرتق بوده و تمایل دارند در هر راهی،حتما سر خودشان به سنگ بخورد و به شدت تحت تاثیر سریال های تخیلی تلویزیون هستند،باید عرض کنم :«زهی خیال باطل! »  

شیوه نوین(صد در صد عملی): این روش در واقع سریع ترین و راحت ترین روش پخت کیک است که همه ی آشپزان عزیز،درهمه سنین از 1 تا 100 ساله قادر به انجام آن می باشند.

مواد لازم: پودر کیک نیمه آماده و توانایی بصری لازم جهت خواندن خطوط با Font size  (2) به پایین

کیک پزان عزیز،می توانند با مراجعه به نزدیک ترین بقالی محل،نسبت به خرید پودر کیک نیمه آماده ،در انواع طعم ها واسانس های مختلف،اقدام نمایند؛سپس با توجه به دستوالعمل مندرج برروی بسته کیک،نسبت به پخت آن اقدام نمایند.(در این روش شما تنها  به اضافه کردن آب می پردازید) لازم به ذکر است که این روش کاملا تضمینی بوده،واز وارفتن،تخته شدن،سنگ شدن ودفرمه شدن کیک شما جلوگیری می کند.

*نکته مهم در این روش،حفظ اعتماد به نفس وبازی کردن رل یک آشپز حرفه ای می باشد؛به گونه ای که شک اطرافیان مبنی بر مشکوک بودن پخت کیک  توسط خود شما کاملا برطرف شود.   

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 9:59 توسط  سپیدار  | 

 

پرده اول:

ساعت 4 بعد از ظهره هنوز چند ساعتی فرصت برای هدیه خریدن واسه بابا دارم .با سرعت آماده می شم و می رم بیرون . سر کوچه که می رسم یادم می افته همه پولام رو دیروز خرج کردم وآه در بساط ندارم. ولی اصلا خودمو از تک و تا نمی ندازم.

خوشحالم که در عصر تکنولوژی و فن آوری زندگی می کنم وبه راحتی می تونم با کارت عابر بانکم از حسابم به سرعت و بدون دردسر برداشت کنم و مثه آدمای عصر حجر مجبور نیستم همه پولامو همیشه با خودم این ور اون وربکشم.ولی با دیدن صف عریض و طویل عابر بانک ازاندیشه چند لحظه قبلم خنده ام می گیرد...

می پیچم توی یه خیابون فرعی؛ تابلوی بزرگ بانک از دور نمایان است. یه عابر بانک خلوت !از خوشحالی بال در می آورم .اماخوشحالیم زیاد طول نمی کشه، «با عرض پوزش دستگاه موقتا کار نمی کند.»

پرده دوم:

ساعت 6 عصره و من بالاخره بعد از کلی این ور اون ور رفتن وطی طریق تونستم از حسابم پول بردارم ولی هنوز هدیه روز پدر را نخریده ام.

پرده سوم:

ساعت 9:20 شب است.خوشحالم از این که تونستم برای بابا هدیه ای بگیرم .دارم صورت بابام رو تجسم می کنم که از دیدن این هدیه  خوشحال می شه و از این که دختر قدرشناسی مثه من داره به خودش می باله...

نزدیک خونه که می رسم بابا رومی بینم که دم در خونه ایستاده و با دیدن صورت عصبانی اش رویاهام رو نقش بر آب می بینم....

نتیجه اخلاقی:

1)     باباها تحمل دوری از بچه ها شونو ندارن!

2)     عصرجدید ، عصر مزخرفیه!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 16:29 توسط  سپیدار  | 

 

فقط دلم می خواد بنویسم مهم نیست کی نوشته هامو می خونه و کی نمی خونه. مهم اینه که بتونم  حرفای دلمو یه جایی بنویسم. اینطوری می تونم خود واقعیم رو که پشت نیمکت های مدرسه، و تو کوچه پس کوچه های آرزوها گم کردم پیدا کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 15:9 توسط  سپیدار  |