عمیق تر نفس بکش
و خود را رها کن...
در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم،چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم! فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم.آن روزها میلیون ها مشغله سرگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم .از هیات گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها،از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معماری باران ها و ابرها،از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار، همه و همه دلمشغولی شیرین ساعت های بیداریم بودند. به سماجت گاوها برای معاش،زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر می شدم. گذشت ناگزیرروزها و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس، توقعم را بالا برد.توقعات بالا و ایده های محال ،من را دچار کسالت روحی کرد و این دوران نوجوانی ام بود.مشکلات راه مدرسه در روزهای بارانی مجبورم کرد به باران با همه ی عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها،اهمیت دادن به سبز قبا را از یادم برد.هرچه بزرگ تر شدم ،به دلیل خودخواهی های طبیعی و قراردادهای اجتماعی ،از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم. این روزها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند.تلاش می کنم تا به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان ، آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم و بعضا نیز ضمن تشکر و سپاس همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ و تمدن ها را ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده ،خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنیم؟ چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم،حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم؟در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم «نبودن»،بودن نعمتیست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است. بدبینی های ما عارضه های بد حضوروارتباط ماست.فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما،هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد.منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند. ما در هیات پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هایمان شاخکی بیش نیستیم.برای زمین،هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد.یادمان باشد کسی مسوول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست.اگر ردپای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم ،سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر رومی کنیم.به نظر می رسد انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد.البته به نظر می رسد!....تا تظر شما چه باشد؟
حسین پناهی
غم در دل تنگ من از آنست که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
و مادربزرگ خندید و گفت:«ساکم رو بستم ولی هنوز نوبتم نرسیده!»و من هر روز دعا می کنم که نوبتش هیچ گاه سر نرسد.