زل زدم به صفحه کلید ونمی دونم ازکجا شروع کنم! نمی تونم افکارمو جمع و جور کنم و تو یه قالب بریزم.به قولی، رشته کلام از دستم رفته! درست مثه سواری که اختیار اسب، از دستش رفته و حالا اسبه که اونو به این ور اونور می کشونه ....
استاد می گه دشوارترین مرحله ی کار ایجاد طرح و ایده ی اولیه س(!)به نظر منطقی می یومد اما فقط همون وقت...
دارم سعی می کنم خونسردی مو حفظ کنم و با استفاده از تمام شگردهایی که بلدم خودمو روی آب نگه دارم!
نچ...نمیشه! نباید بیخودی دست و پا بزنم..
.بعضیامی گن: تو سکوت یه دنیا حرف وجود داره.
پس بدنیست آدم بعضی موقع ها سکوت اختیار کنه !!!