بهانه:سینما استقلال بر خلاف آفریقا که جمعیت در جلوی در ورودی اون موج میزنه، به شدت خلوته و به زحمت یک چهارم سالن پر شده است! فیلم به همین سادگی، فیلم تحسین شده ی سال، به مذاق خیلی ها خوش نیومده!
فیلم روایت مستندگونه از یک روز زندگی زنی است که سعی داره مادر و همسر خوبی باشه ولی دچار روزمرگی و یکنواختی شده و...
منهای اندک سکانس هایی از فیلم که ریتم خسته کننده ای داشت، این فیلم به شدت منو تحت تاثیر قرار داد و بهانه ای شد که یک روز ساده از زندگی خودم رو مکتوب کنم!
اولین جلسه اولین روز
صدای زنگ گوشیم که روی ساعت 6 صبح تنظیم شده بود، منو از عالم مجردات به دنیای مادی کشوند و یادم آورد که باید خودمو واسه یه روز پر مشغله یا آروم دیگه آماده کنم!
با تنبلی و رخوت گوشی رو خاموش می کنم اما هرکاری می کنم نمی تونم از رختخواب گرم و نرمم جدا شم. گوشامو تیز می کنم تا صدای پای هر روزه ی مامان و بشنوم که بلند می شه تا زیر کتری رو روشن کنه و صبحونه رو آماده کنه و منو و مهتاب و بابا رو راهی کنه (بعضی وقتا فکر می کنم مامان زیادی ما رو لوس کرده!)
ساعت 6:15 رو نشون می ده که به زور بلند می شم و می رم دست و صورتم رو با آب سرد و خنک می شورم. خواب از سرم می پره و یه عالم نشاط می ریزه تو جونم. همیشه فکر می کنم قطعا یکی از بزرگترین نعمت های خدا همین آب سرده که اگه ازمون گرفته شه دست کم من یکی همیشه خواب آلو می مونم!
اصلا اشتهایی واسه خوردن صبحونه ندارم اما طبق عادت می شینم و سه چهار لقمه ای می خورم.
با سر صبرو آروم آروم آماده می شم. عقربه کوچیکه رو هفت و عقربه بزرگه رو سه که از خونه می زنم بیرون. هوای بهار مست و سرخوشم کرده. دلم می خواد بلند بلند شعر بخونم اما تو دلم زمزمه می کنم ما دلشدگان خسرو شیرین پناهیم ما کشته آن مه رخ خورشید....
می رسم سر خیابون و منتظر تاکسی می شم. یه پیکان آبی آسمانی، با یه خط سبز روش بوق می زنه. ظاهرش رو که می بینم بی اختیار یاد ماشین مش مندلی میفتم! اما همین که یه خط کج وکوله وسط کاپوتش هست، کافیه تا همه ی تردیدام واسه سوار شدن از بین بره. دستگیره ی در جلو رو می گیرم و شاسی رو فشار می دم اما در باز نمیشه و راننده با اشاره دست صندلی عقب و نشونم می ده و می گه در جلو خرابه! در عقب رو باز می کنم و سوار می شم. رویه ی پشتی صندلی عقب پاره اس و فنراش بیرون زده! دیگه یقین پیدا می کنم این درایور محترم، برادر نسبی همون مش مندلی هستن!
کمی جلوتر، دختری که از ظاهرش مشخصه دانشجوه سوار می شه. تو حال و هوای خودم هستم که یهو صدای بامبی می یاد و ماشین می ایسته. من و دخترک هاج و واج به همدیگه نگاهی می اندازیم و دخترک از راننده، دلیل ایستادنش رو می پرسه و راننده با سگرمه های تو هم و صدایی گرفته می گه خانوما لاستیک ترکید!!! من بی توجه به مصیبت وارده، می زنم زیر خنده. یاد فیلمای سینمایی دهه ی 40و50 و ماشینای درب و داغون اون زمان میفتم و خنده ام شدید تر میشه! دختر زیر لبی فحشی به راننده و ماشین قراضش می کنه و چپ چپی هم به من نگاه می کنه و پیاده می شه. منم پیاده می شم و با هم سوار یه ماشین دیگه میشیم.
میشینم تو ماشین اما دل تو دلم نیست و همون احساس رخت شویی آشنا می یاد سراغم! امروز اولین جلسه تشکیل کلاسام بعد از تعطیلات عیده و من با یه احساس دو گانه شادی و دلهره در گیرم. از یه طرف دلم برای همه چیز و همه کس پر می کشه و از یه طرفم نگران درسا و ساعت های طولانی و خسته کننده ی سر کلاس نشستن و گرفتن نمره هستم.
با همه ی آرامشی که در آماده شدن و اومدن به خرج دادم، یکی از اولین نفرایی هستم که وارد کلاس میشم. کیفمو میذارم ردیف دوم و از در کلاس میام بیرون و می پیچم سمت تابلو اعلانات که بر می خورم به زهره. می بینتم و جیغ کوتاهی از سر خوشحالی می کشه و تو بغل همدیگه رو در آغوش می گیریم. سر و کله ی بچه های دیگه هم پیدا میشه و قضیه تکرار میشه ...
یکی دوتا از پسرای به قول استاد اراذل هم پیداشون میشه. دیدن اونا تو لباسای نو و در حالی که شیک کردن، به شدت مایه ی تفریح و خنده اس!
استاد پیداش میشه و ما مجبور میشیم بقیه دید و بازدید معوقه رو به بعد ساعت کلاس موکول کنیم. استاد بعد از یه تبریک خشک و خالی شروع به درس دادن می کنه و به صورت تمام وقت یعنی 2:30 با یه ضربآهنگ خسته کننده درس میده. منم که اصلان حوصله اش رو ندارم فقط نظاره گرم و گوش نمی کنم.
کلاس که تموم میشه یه نفس راحت می کشم به سرعت وسایلمو جمع می کنم و منتظر بقیه بچه ها میشم که با هم بریم بیرون.
کلاس دومم نیم ساعت دیگه شروع میشه و من که فکر می کنم فرصت خوبی واسه ی هواخوری پیدا کردم، مجبور میشم همراه یکی دوتا از بچه ها برم کتابخونه ی دانشگاه و اون نیم ساعت طلایی رو که واسم حکم رستاخیزو داره، تو کتابخونه بگذرونم!
برخلاف کلاس اول، سر کلاس دوم نشستن رو دوست دارم. استاد، انسان با شعوریه و تازه به دانشگاه ما اومده و توی یک و نیم ساعت کلاس (که البته زمان درج شده در پرینت 2:20است) یه آنتراک 10 دقیقه ای می ده و معمولا هم 5 دقیقه زمان برای حضور و غیاب استاد تلف میشه و این یعنی اینکه تایم مفید کلاس از یک ساعت و 15 دقیقه تجاوز نمی کنه!!! تنها اشکال موجود اینه که استاد معتقده چون تو عصر سرعت و تکنولوژی زندگی میکنه و وقت طلاست و نباید زمان رو از دست داد، با سرعت نور درس میده و خب طبیعیه که سر این کلاسم چه درس و گوش بدی چه ندی، زیاد توفیری نداره!
کلاس سومم بعد از ساعت نماز وناهار تشکیل میشه و کلاسیه که من برخلاف همه ی بچه ها که از دروس عمومی فراری اند، ازش کمال لذت رو می برم. استاد که حاج آقای قد کوتاه و زشتی است، برخلاف ظاهرش بیان شیوا و رسایی داره و به شدت منطقی و لیبرالیست بوده و اجازه ی هر گونه بحث مجاز و غیر مجاز و با ربط و بی ربط رو، سر کلاس میده و این یعنی دموکراسی کامل!
استاد بعد از سلام و احوالپرسی گرمی درس رو شروع میکنه و با طمانینه جلو میره که یکی از پسرها یه سوال بی ربط می پرسه و کلاس وارد فاز مناظره و مباحثه میشه. پسرها به سرعت سو استفاده میکنند و بحث رو تبدیل به یه جنجال می کنند. یکی دوتا از دخترها هم خودشون رو داخل بحث می کنند تا کلاس به معنای واقعی کن فیکن شود! استاد سعی می کنه با آرامش و یکی یکی به سوالات جواب بده ولی انقلاب به معنای واقعی تو کلاس شروع شده و هر کسی واسه ی خودش یه تز و نظریه ای می ده. در همین حین یکی از پسرای کلاس پا می شه و تکبیر می گه و کلاس از خنده منفجر می شه!
استاد به هر سختی کلاس رو آروم می کنه و بحث رو در عرض 7،8 دقیقه جمع و جور می کنه و ادامه ی درس رو دنبال می کنه...
به ساعت که نگاه می کنم 4:40 دقیقه هست و من تو راه برگشت به خونه هستم. کتاب دو زبانه ی جاودانه های جبران دستمه و من با هر جمله ای که می خونم در عالم خودم غرق می شم و نگاهم بی اختیار به دوردست ها میفته و به روزی که به همین سادگی به انتهای بودن خود نزدیک می شود...
اللهم انی اسئلک موجبات رحمتک و عزائم مغفرتک و النجات من النار و من کل بلیه و الفوز بالجنه و الرضوان فی دار السلام و جوارالنبیک محمد علیه و اله السلام اللهم ما بنا من نعمه فمنک لا اله الا انت استغفرک و اتوب الیک.
الهی در این سال جدید سینه ام را از حسد و نفرت پاک بگردان
الهی در این سال جدید عزمم را راسخ و همتم را استوار گردان
الهی در این سال جدید سخاوت و مرحمتت را بر من عطا بفرم
الهی خودت را از من مگیر
