تبليغاتX
صبح سپید
درست زندگی کردن، بزرگ ترین دغدغه ی وجودی ام است... حتی به قیمت ۱۰۰ سال تنهایی!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 19:39 توسط  سپیدار  | 

هرکی با هر کی می گرده خب به ما چه مربوطه ؟؟؟

اینام برادرای اونان ... اونام خواهرای اینان ... !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 15:25 توسط  سپیدار  | 

 

تا شروع امتحان سیستم عامل یکی دو ساعتی بیشتر نمونده ... هنوز مبحثProtection, Device drive و چندتا مبحث مهم دیگه رو نخوندم. دلم تالاپ تولوپ می کند و نگاهم مدام میخوره به عقربه های ساعت دیواری که تند و تند جلو می رن...حالم لحظه به لحظه بدتر میشه!

موبایلم زنگ می زنه... دوست دختر برادرمه (!!!) به زور جواب میدم؛ سلام و احوالپرسی میکنه و چند بار می پرسه حالم خوبه یا نه (!) رفتارش عجیبه! طولی نمی کشه که دلیلش رو میفهمم. خواب بدی دیده و پاک دل نگران شده، خواب دیده من مرده م!

جا می خورم. تو این اواخر خودمم زیاد تو فکر مرگ و مردن بودم و مثه اینکه قراره جدا بمیرم! اون جمله ای که چند شب پیش روی پلاکارد یکی از هیئت های عزاداری امام حسین (ع) نوشته شده بود و حسابی دلمو لرزوند، میاد جلوی چشمم :" مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است". چه ربطی داشت، خودم هم نمی دونم.

خیالش رو راحت می کنم که حالم خوبه و هیچ مشکلی نیست و همش فقط یه خواب بوده که نمیشه بهش اعتنا کرد. کلی سفارش میکنه که مواظب خودم باشم تا بلایی سرم نیاد.

با خنده ازش خداحافظی میکنم، اما حال عجیبی دارم...فکر میکنم اگه خوابش درست باشه چی؟ چه زود!هنوز یه عالمه کار دارم: پروژه هام مونده هنوزاسپانیایی رو خوب یاد نگرفتم! قراره بود تابستون برم کلاس سنتور! ترم آخرم چی میشه؟! می خواستم کنکور ارشد شرکت کنم...تکلیف این همه آرزو چی میشه؟

خنده ام می گیره...مرگ فرصت نفس کشیدن رو از آدم دریغ می کنه چه برسه به رسیدن به آرزوهای دور و درازی که همه ی آدما تو دلاشون دارن... اما حداقل خیالم راحته که  اون ور هیچ کس ازم نمی پرسه زرشک به انگلیسی چی میشه یا دوست دارم به اسپانیولی؛ مهندسی ام رو گرفتم یا نه؟ 

 احتمالا براشون مهمتر اینکه بدونن در طول زندگیم چقدر آدم بودم و چقدر رشد داشتم...!  

بعد فکر میکنم کاش مرگم یه هفته دیگه باشه که شاگردام امتحان Final شونو داده باشن و کارنامه هاشونو گرفته باشن! یا حداقل یکی دو روز دیگه که بتونم سری به مامان بزرگ و آقاجون بزنم...باید با سارا که چند وقته باهاش قهرم آشتی کنم و به کتابدار آموزشگاه بگم که هیچ وقت ازش بدم نمی یومده اما نمی دونم چرا تا می دیدمش اخمامو می کردم تو هم...

ای وای از این مرگ که چه فکرا تو سر آدم نمیاره! هی دلم تنگ شد واسه زندگی کردن...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 15:15 توسط  سپیدار  |