سومین بار است که این کتاب را می خوانم و می دانم آخرین بار هم نخواهد بود. به گمانم باید حفظش کنم تا رنج خواندن را بر خودم هموار کنم!
اینک تنها چها روز مانده بود تا دوباره به همان شهرک برسد. هم زمان هم هیجان زده و هم مردد بود: شاید دخترک دیگر او را از یاد برده بود. چون چوپان های بسیاری برای فروختن پشم به آن جا می رفتند.
به گوسفندهایش گفت: «مهم نیست. من هم دخترهای دیگری را در شهرهای دیگری می شناسم».
اما ته دلش می دانست مهم است؛ و چوپان ها نیز مانند دریانوردها و خرده فروش های دوره گرد، همواره شهری را می شناسند که در آن کسی زندگی می کند که می تواند کاری کند تا رنج تنها سفر کردن در جهان را از یاد ببرند.
کیمیاگر، پائولو کوئلیو