دیدمت!
همین دیشب ها بود انگار؛شاید هم نه!چه فرقی می کند؟مهم دیدار بود و بس...
دیدم که روی نیمکت پارک،تنها و غریبانه کز کرده ای؛دیدم که زل زده ای به دوردست های خاطره.
دیدم که چرخش ماه و خورشید بر چهره ات نقش بسته و موهایت رنگ بی رنگی ها شده.
و دیدم که خنده ات را گم کرده بودی!!!
....
خواب نبودم،بیدار هم نبودم!برای من که ته دنیا را دیده ام خواب و بیدار فرقی نمی کند...
زمان در قاب پنجره به تماشا ایستاده بود و زمین نفس هم نمی کشید...
و در ضمیرم تنها یک اندیشه تاب می خورد:خواب هایم را برایت نامه بنویسم !!!
....