چشمانم را که می بندم 7و 8 ساله می شوم و پا می گذارم وسط تابستان های داغ حیاطی پر ازگل های نسترن و یاس، با درخت های گیلاس، آلو و گوجه سبز... و مزه ی گیلاس و زردآلو می آید زیر زبانم... محمد شیشه ی آب را روی سرم خالی می کند و من تلاش می کنم تا با شلنگ آب خیسش کنم!
چشمانم را باز می کنم و نگاهم می افتد روی برگه های بچه ها که دور برم پخش شده است: موضوع انشايشان در مورد خانه ی روياييشان است و همه خانه های لوكس و مجللی كه آرزويش را دارند، توصيف كرده اند. اما خانه ی رويايی من نه پنت هاوس است و نه خانه ايی 2000 متری و مجلل؛ خيلی هم با بقيه ی خانه ها فرقی ندارد! می شود گفت كه كلنگی هم است...
دوباره چشمانم را می بندم... شبی است صاف و پر ستاره. همه توی ایوان، دور سفره نشسته اند: آقاجان خاطره تعریف می کند، مامان بزرگ غذا تعارف می کند و من به آسمان خدا چشم می دوزم...
خانه ی رويايی من خانه ا ی پر از چنين خاطرات رنگانگ و به ياد ماندنی است: عروسك هايم، اسباب بازی هايم، كتاب هايم، و دوستانم... خانه ای که بخشی از هستی من است...